المکاسب*

 

عجیب است!

«دلــــ‌تنگی»

رمز عبوری است

که

نام کاربری‌اش را

فراموش کرده‌ام!

 

مرداد 93

____________________________

* مجموعه‌ای در خصوص داد و ستد در فقه شیعه از شیخ مرتضی انصاری

 


برچسب‌ها: شعر
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  چهارشنبه هشتم مرداد 1393 

وَیلٌ یومئذٍ لِلْمُکذِّبین فَبِأیِّ حدیثٍ بعدهُ یُؤمنون*

 

«رخساری که ذات قدوس متبارک برای آدم آفریده باندازه یک وجب است، اما چندین منبع مایعات دارد که هر کدام را خاصیتی است و هیچ‌یک با دیگری آمیخته نمی‌شود. اشک چشم شور، چرک گوش چرب، آب بینی بدبو، و آب دهان شیرین است»(بمید بار ربا، 18:18 یا 22). «بیا و بنگر که ذات قدوس متبارک چقدر معجزات برای انسان می‌کند، و خود انسان از آن بی‌خبر است. اگر انسان یک قطعه نان خشک و سخت بخورد و آنرا با همان سختی ببلعد، امعایش خراشیده خواهد شد. لکن ذات قدوس متبارک چشمه‌هایی در میان دهان او آفریده است که نان خشک را تر و نرم می‌کنند و آن را به راحتی فرو می‌برند»(شموت ربا، 1:24).

 

گنجینه‌ای از تلمود/دکتر آبراهام کهن/امیر فریدون گرگانی/انسان: 1ـ وجود انسانی/ص.91

 

_____________________________________

* سوره المرسلات آیات 49 و 50: وای در آن روز بر تکذیب کنندگان پس به کدامین سخن پس از این ایمان می‌آورند؟

 

 


برچسب‌ها: خدا, قرآن, گنجینه‌ای از تلمود, واگویه, کتاب
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  دوشنبه ششم مرداد 1393 

موتیفات رمضانیه

 

1. نزدیکی‌های ماه رمضان یکی از کاربران سایتِ ام‌اس‌سنتر شماره موبایلم را پیدا کرده/گرفته/بود برایم اول پیامک فورواردی فرستاد و گفت فلانی‌ام. دو روز بعد پیامک زد: «سوسن جان امسال هم(؟) می‌روید برنامه ماه عسل؟» خیلی دلم می‌خواست از آن چیزهایی بنویسم که به قول جلال سمیعی انگار که یک مشتی از توی صفحه مونیتور می‌زنم توی فک آدم، گفتم لعنت بر شیطان. بی‌خیال. نوشتم نه عزیزم. نمی‌رویم. رفت که رفت!

2. پارسال نزدیکی‌های ماه رمضان مشکل دارویی داشتم. باکلوفن در مملکت یافت نمی‌شد. برای منی که روزی 75 میلی‌گرم باید بخورم فاجعه بود/هست. در فیسبوک و وبلاگم نوشتم. صدایی از ام‌اسی‌ها در نیامد و دستی هم. بچه‌هایی کمکم کردند که ابداً نمی‌شناختم‌شان.

بعد از برنامه‌ی پارسال ما، تا از برنامه فارغ شدیم یعنی بلافاصله بعد از خارج شدن از آیتم، مدیر سایتِ ام‌اس‌سنتر تماس گرفت که چطور شده و چرا رفتیم برنامه. بعد گفت:«تو که تا همین حالا بال بال می‌زدی برای دارو چرا چیزی در مورد دارو نگفتی؟» سطح توقع؟ سطح شعور؟ سطح همدردی؟ سطح خودخواهی؟

3. نزدیک دو ماه است که امیر مدام به من می‌گفت مادر دوستش را که تصادف کرده و در کماست دعا کنم. یا می‌گفت سوسن آدم برود کما امکانِ بازگشت دارد؟ یا مردمک‌هاش واکنش دارند خوب است؟ شب قدر گفت برای مادر دوستم هم دعا کن. دعا کردم ولی اگر می‌دانستم این «دوست» عزیزترین دوست فی‌الحالِ من است، جور دیگری می‌شد دعاهایم. جور دیگری دست به دامان خدا بودم.

این اصلِ پنهان‌کاری را هرگز درک نکرده‌ام. نمی‌فهمم‌ش. توی خانواده، بین همکاران، حالا بین دوستان. بابا من هم آدم هستم! من هم حق دارم بفهمم! من هم حق دارم همدردی کنم. چه می‌گویم؟ اصلاً چی باید بگویم؟

4. سال 67 مادرم به شدت تصادف کرد. دیگر امیدی نداشتیم. من ده ساله‌ای بودم که برادرم محمد جور خاصی نگاهم می‌کرد. پدر گرفتار بود. خانه بی‌سامان بود. زندگی سخت گذشت. مادر را از بیمارستان نجات دادیم و در خانه درمان کردیم. خانه خانه نبود. من بچه‌تر از آن بودم که بفهمم. فهمیدنش با دانستنش آغاز می‌شود و خوب چون من بچه بودم نباید می‌دانستم. پس نمی‌فهمیدم.

می‌فهمید چه می‌گویم؟

5. به مادر زنگ زدم. بعد از احوالپرسی گفت دارم یوسف می‌بینم. دارم یوسف می‌بینم یعنی تو هم که یوسف در غربت مانده‌ام هستی وقتم را نگیر. برو! خداحافظی کردم که یوسف ببیند. یادش افتادم که بعد که خوب شد به قول خودش نیم‌بند، می‌گفت خدا به تو نگاه کرد مرا برگرداند. خدایا ...

 


برچسب‌ها: موتیفات, مادر, امیر, دوست, ماه‌عسل
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  دوشنبه ششم مرداد 1393 

خانم برو بیرون!

 

 

دخترها توی حیاط پشتی ساختمان داشتند سنگ کاغذ قیچی می‌کردند که کی بشود پرستار، کی دکتر و لابد چون دیگر تمام شد بقیه جملگی بیمار و همراه.

بازی وقتی که ما دستی سریع کشیدیم به خانه شروع شده بود. امیر رفت بیرون و من رفتم سراغ نمد، دختری که پرستار بود داد می‌زد: «خانم برو بیرون! برید بیرون دیگه!!» و خانم‌ها ولوله داشتند. بعد به یکی گفت خانم دکتر؟ دختری که خانم دکتر بود با غبغبه کبکبه فرمود «بله؟» یکی دل‌درد داشت. خانم دکتر اگر معاینه کرد و چیزی هم پرسید و شنید من نفهمیدم. بعد یکی داد می‌زد «پرستــــــــــــــــار!» باز هم ولوله بود و هی پرستار می‌گفت «برید بیرون!» و یکی داد می‌زد «وای خانم پرستار آمپول نزن!». این میان داد زدن پرستار که مدام یک جمله را تکرار می‌کرد اذیتم می‌کرد. دلم خواست می‌شد بلند شوم بروم توی بالکن، بگویم عزیزانِ دلم! دختران خوشگل و بسیار تپلِ ساختمان! من پرستارم. یعنی بودم. باور کنید ما غیر از آمپول زدن و فریاد زدن که بروید بیرون کارهای زیادی بلدیم.

بعد فکر کردم وقتی بچه بودیم ما هم که می‌خواستیم معلم‌بازی کنیم، معلم یا نمره می‌داد یا با خط‌کش می‌کوبید روی میز. یا همان خاله‌بازی‌های خودمان. خاله فقط مهمانی می‌داد. چای می‌ریخت. همیشه هم چادرش را زیر چانه‌اش با یک دست می‌گرفت تا موقع ریختن چایی چادر از سرش سُر نخورد. خانه‌ها پارچه‌ای بود. چادر مادر یا ملافه‌ی مندرس لوله شده گوشه‌ی آشپزخانه که مادر فقط موقع خشک کردن سبزی از آن استفاده می‌کرد. سماور نبود ولی چایی همیشه آماده بود. خانه‌ی خاله صفا داشت. روشن بود بی‌که پنجره‌ای باشد یا لامپی. بی‌که شوهری باشد دختر داشت.

خاله بی‌که شوهر داشته باشد، بینِ مهربانی‌ِ دخترهاش خوابید. آرام برای همیشه ...

دخترها برگشته بودند خانه‌هاشان. بازی تمام شده بود و من شاید هرگز نشود بروم توی بالکن، بگویم بیایید خانه‌ی ما، چایی بخوریم. حرف بزنیم. خاله‌بازی کنیم.

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* می‌شود مگر؟ آدم به «گوشه» فکر کند و بنویسد «کوچه»؟!

 


برچسب‌ها: کودکی, خاطره, بازی, راه رفتن, بیمارستان
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  شنبه چهارم مرداد 1393 

صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدونَ*

 

سینه‌ام پُر از درد و ذهنم آشفته از کلمه است. هر روز دلم نوشتن می‌خواست و خواندنِ برخی مقالات و افشاگری‌ها درباره‌ی غزه و فلسطین، عصبانی و غمگینم می‌کرد که دیگر نمی‌توانستم بمانم. خواندنِ کامنت‌های آریایی‌های دلاور پای پُست‌های دوستان‌شان ... دیدنِ بی‌اعتنایی‌های مؤمنانِ علی‌گو ... نمی‌دانستم چه بگویم و چه بخواهم و چه بنویسم. آشفته و اندوهگین دلم کتاب قصه‌ی کودکی‌هایم را می‌خواست که اولین پرچم دنیای بیرون را از برم کرد: نگهبان چشمه.

 

 

ای کسانی‌که ایمان آورده‌اید، سعادت شما در کمال شماست. و کمالِ شما سعی‌یی است که برای رسیدنِ به خدا می‌کنید. رسیدن به خدا، یافتن نهایتِ شباهت است به خدا و نه خدا شدن. به صفات الهی «رنگ گرفتن» است. و از رنگ‌های او این است که چشمانت نخوابند و سنی بر تو نگذرد!

ای مؤمنان! قم اللیل الّا قلیلا. نه یک شب، تمام شب‌ها. چشمانِ شما باید ببینند و بشناسند و بکاوند و بفهمند. بگذارید دشمنان از بیداری شما غیض بگیرند!

ای مؤمنان! مبادا که سنی بر شما بگذرد و پیری و فرتوتی بر شما غلبه کند و محافظه‌کار و ترسو بشوید! مؤمن کسی است که در هفتاد سالگی هم بگوید اگر مرا هفتاد بار بکشند و دوباره زنده کنند دست از تو برنمی‌دارم!

بگذارید دشمنان از تماشای غیرت و عصبیت شما ترسان شوند و چاره بجویند!

خداوند شاهد است. فرشتگان و فرستادگانش شاهدند. روز بزرگ جمع، اعضایتان گواهی خواهند داد. این همه گواه برای تو که تنهایی نمی‌ترساندت؟ روزی که گناهکاران و کافران و منکران را لال و کور به صحنه می‌آورند که قدرتِ دفاع از خود ندارند خشوعی در دل شما پدید نمی‌آورد؟ که صورت‌هاشان أسود است؟ و از سیمای کسانی‌که ایمان آورده و الصالحات به جا آورده و به حق هدایت کرده است همه رنگی از خدا دارند و شادمانند و مسرور و راضی از وعده‌ی خدا و خدا راضیست از ایشان تکانتان نمی‌دهد؟

کدام رنگِ دنیوی است که ماندگار است و با خود توانِ بردنش را دارید؟

 

_____________________________________

* آیه 138 سوره بقره

** الف لام متصل به لیل و صالحات تعمیم است.

 


برچسب‌ها: فلسطین, اسلام, جنگ, اسرائیل, خدا
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  جمعه سوم مرداد 1393 

مطالب قدیمی‌تر