دخترها روی تپه

 

کودکی‌امان

در امتداد لغزان پُرشیب تپه‌ای

چمن سبزی داشت

قِـل می‌خوردیم

کدو بودیم.

 

دیماه 88

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* الهه و مهدیه روی تپه‌های پارک بزرگ آذربایجان تبریز - پاییز سال احتمالاً 88

 

 


برچسب‌ها: شعر, تبریز, عکس‌نوشت
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393  | 

از جان‌ها

 

سالی که طرحم را در بیمارستان شهدا می‌گذراندم همکار آقایی داشتم که با همه‌ی مردها فرق داشت. تنبل نبود و کارش را گردن طرحی‌ها به قول همکاران مرد دیگر تازه‌نفس‌ها نمی‌انداخت. همکاران مرد چون چند جا کار می‌کردند که خوب خصوصی بودند، بیمارستان آموزشی که می‌آمدند تازه تایم استراحت‌شان بود. طرحی‌ها و تازه استخدامی‌های تازه‌نفس جورشان را می‌کشیدند. اصلاً روتین شده بود. او هم چند جا کار می‌کرد طبعاً ولی مثل همکاران دیگرش نبود. حتی یادم هست یکبار من 24 ساعت شیفت بود و شب خواب مانده بودم بیدار که شدم دیدم همه کارها را انجام داده است و بیدارم نکرده است چون فهمیده صبح و عصر شلوغی داشتم و خسته‌ام،  در حالی‌که خودش هم از سر کار دومش آمده بود. آدم صاف و ساده‌ی مهربانی که نصیحت‌های خوبی هم می‌کرد. یادم نمی‌رود سال 81 که پدر زمین خورده بود و افتاده بود چنگِ دکتر احمقی در همان بیمارستان، تماس گرفت و راهنمایی کرد که چطوری پدرم را از بیمارستان خلاص کنیم. خیلی همفکری کرد آن روزها.

بعد که استخدام شدم فهمیدم همکار دختر عمویش شده‌ام. خانمی به همان سادگی و مهربانی. که همیشه می‌گفت موقع کار خدا را مد نظر دارد. بیماران را خواهر و مادر خودش می‌دید و از کار طفره نمی‌رفت. با اینکه سابقه‌اش بیشتر از ما بود ولی از ما سو استفاده نمی‌کرد. فاطمه سال 86 سرطان سینه گرفت. درمان شد و حالا از ابتدای سال دوباره عود کرده است و حال و روزش خوش نیست. حرف که می‌زدیم گفت از حادثه. گفت پسرعمویش هم دو ماه مانده به بازنشستگی‌اش فهمیده ALS گرفته است. خیلی درد دارد. درد دارد وقتی یاد تمام همکارانی می‌افتم که با «جان و دل» کار می‌کردند و به مرور از دستشان دادیم. آدم‌های خستگی ناپذیر و مهربان و سر به‌زیر. شاملی، قاسمی، ... حالا هم او. نمی‌دانم. خوب که دقت می‌کنم می‌بینم افراط در خدمت هم کار درستی به نظر نمی‌رسد. «جان‌دوستی» زیاد هم بد نیست. همکارانی که «جان‌دوست» بودند و هستند روزگارشان خوش است. «وقفِ جان» در کار ـ هر کاری ـ اشتباهِ محض است. اشتباهی که خودم هم به شدت مرتکبش شده‌ام و حالا دارم چوبش را می‌خورم. افراط همیشه «جان‌کاه» است. «جان‌فرسا» ست. تلخ است سرانجامش.

حداقل در این دنیا ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* انوشیروان ارجمند را خیلی دوست داشتم. روحشان شاد.

 


برچسب‌ها: بیمارستان, پدر, خانم شاملی, گریه‌نوشت
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393  | 

یانارام آغلارام*

 

ذهنمان حمّال خاطرات است. بوها، صداها، رنگ‌ها، زنگ‌ها ... حتی آیکون‌ها. اولین‌بار بعد از این همه سال احمدرضا بود که زیر یکی از پست‌ها ـ نمی‌دانم کِی ـ نوشتش. بعد از چند ماه هم دوستی که یادم نیست کی بود و قرار شد در موردش بنویسم. نوشتن در مورد نشانه‌ای از نشانه‌ها که در چشم بر هم زدنی خِر ذهن را می‌گیرد و پرت می‌کند توی روزهایی که هرگز تکرار نشدند و هرگز فراموش نشدند. روزهایی که اتفاقاتش، تمام اتفاقات هفت هشت سال بعدی‌اش را سبب شد. کم و کیفش را پنج سال پیش در پستی نوشتم که حال ندارم پیدا کنم و لینک بدهم. افتان و خیزانی‌ها تجربه کردم. ریختم و فرو ریختم و ساختم و برخاستم و بارها و بارها و بارها.

چه می‌گویم؟ همه‌اش یک آیکون بود، نبود؟ یک آیکونِ سخت برای دوازده سال پیش که بلدی‌اش سخت بود حداقل برای من. معنایش برای هر دومان یعنی احترامی عمیق. خط قرمزی از پیش تعیین شده از طرف من. پشتِ آن خط ماند تا رفت. برای همیشه بی‌که از خط بگذرد. باعرضه بود نه؟ مَرد بود نه؟ با این همه پرهیزکاری، ماهِ خورشید خانمی که من باشم ماند. ماهِ شب‌های بی‌ستاره. با چشم‌هایی که برای همیشه رو هم گذاشت. هادی را می‌گویم.

بعدِ او ترسان و لرزان خط قرمز را پاک کردم که برگردد. دنبالش تمام آسمان‌ها را گشتم نبود. نبودش را نابود شدم تا فهمیدم. نابودگی از نبودگی آغاز شد. خسرانی عظیم. برای برخاستن از خاکستری عظیم از خودش نیرو گرفتم باز. وقتی از لابه‌لای نوشتاری پدیدار شد. رسم‌الخطی از روحی مهربان. نامی که آشکار میانِ ما دو تن بود. ساحری که ماهِ من بود برای برخیزاندنِ من، وردی ابدی خوانده بود که آمد از ناگهان. خزید آرام و بی‌که از خط بگذرد. هنوز. امیر را می‌گویم.

آیکونِ --{-@ را می‌گویم ...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* می‌سوزم گریه می‌کنم. نام آلبوم مراثی و نوحه‌های ترکی آذربایجانی که احسانِ عزیز (+)به همراه کتاب عکس «جامه‌دران» آقای هادی لزیری برایم فرستاده است.

ممنون احسان.

 


برچسب‌ها: گریه‌نوشت, هادی, امیر, احمدرضا, احسان
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  چهارشنبه نوزدهم آذر 1393  | 

بن فولاد*

 

خانه‌ی قبلی که بودیم توی ساختمان روبرویمان پسربچه‌ای بود که تازه تازه داشت زبان باز می‌کرد. می‌رفت روی میز ناهارخوری‌شان و می‌ایستاد پشت میله‌های پنجره و توی کوچه‌ی خلوت صدا رها می‌کرد. می‌نشستم که روی مبل زیر پنجره می‌شنیدم. یکی‌دو بار سر پروژه‌اش غافلگیرش کردم که بهت زده نگاهم کرد و ساکت شد. بعدش به شنیدن صدایش که روز به روز شکل می‌گرفت گوش می‌دادم. بعد که نشد راه بروم فقط و فقط می‌شنیدم که دیگر واضح بابا و مامان می‌گوید و آخرها جملات کوتاه موقع خداحافظی با پدرش هم می‌گفت.

حالا ماه‌هایی است که پسرک مدیر ساختمان دل و ایمانِ مرا یک‌سره کرده است. تمام انواع و اقسام احساست و عواطف شناخته شده‌ی بشری را تنها با تغییر دادنِ لحنِ ادای کلمه‌ی «اَدوو» ابراز می‌کند. شوق و خشم و غم و شادی و دلواپسی و ... توی حیاط پشتی با هر شلنگ تخته‌ای اَدو اَدوو می‌کند. با رسیدن پدرش یک‌جور با رفتنش یک‌جور. ذوقی که به جانم می‌نشیند را نمی‌توانید تصور کنید.

چند روز پیش امیر مرا گذاشت روی مبل پشت میز کارم و رفت که شارژ را بدهد. چند لحظه بعد چیزی به در خانه خودش را کوبید تو بگو کفتری به جام. تق و تق و تق. گفتم بله؟ کسی آن پشت تمام نیرویش را به کار گرفته بود چیزی بگوید و نمی‌شد. گفتم عزیزم من نمی‌توانم در را باز کنم. نالید و تن جدا شد از در. بعد که امیر آمد و گفتم گفت پسر مدیر بوده است. گفتم ای دلِ غافل! کاش اَدوو اَدوو می‌کردی طفلکم! هر رقمی که می‌شد می‌آمدم در باز می‌کردم برایت جانم. جانم باز می‌شد از دیدارت.

کاش نشود روزی یادت برود اَدو اَدو کنی ... جانم. طفلکم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* پسر فولاد :) اسمش را نمی‌دانم. اسم باباش فولاد است.

** یک خیری که از وایبر نصیب من شد همین بس که صورتش را دیدم و پسندیدم!

 

  


برچسب‌ها: خانه‌ی کوچک خوشبختی, امیر, کودکی
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  یکشنبه شانزدهم آذر 1393  | 

شرحه شرحه

 

مادر امیر زنگ زده بودند که چه کرده‌ای؟ منظورشان بافتنی بود. یک بافتنی شروع کرده بودند که کامواش نازک بود و از بس عادت داشتند به فرتی بالا رفتنِ کامواهای کلفت‌تر، گذاشتد کنار و باز از آن کاموا گرفتند که دولا کنند و ببافند دیده بودند نخیر! نمی‌شود. زنگ زده بودند شرح ماوقع کنند و از حال و روز بافتنی من هم بپرسند. گفتم خبری ازش ندارم. نداشتم هم. سرم بی‌هیچ برنامه‌ی قبلی شلوغ شده است. یک هفته است نیت کرده‌ام سرامیک‌ها را تمیز کنم، تکان نخورده است. لباس‌ها تا شده جلوی دراور چشم‌انتظار من یله شده‌اند. من؟ نگاه‌شان می‌کنم هر صبح و سلام‌شان می‌دهم. بالقوه یک‌طور عجیبی بالفعل شده است. هنوز نه کاملاً. ولی در همان یک تار مو فاصله است تا من آماده‌شان کنم.

 

 

تصورم این است که به همین «بالفعل» بسنده کنم و نتوانم خورد خورد کار کنم. البته دوستان عزیزتر از جان جای خود دارند و البته جایشان هم حسابی امرسان‌طور است. نوشتن و خواندن و اینها هم که لق هستند. ان شا الله که خیر است. ما که راضی هستیم. خدا هم بالطبع راضی است به این حرکت ما و برکت هم می‌دهد. ان شا الله که خیر است.

 

_______________________________________

* خانم پری که در وبلاگ نقاشی‌هایم کامنت گذاشته بودید ایمیل مرا دریافت کردید؟

 

 

 

 


برچسب‌ها: بافتنی, نمد
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  شنبه پانزدهم آذر 1393  | 

مطالب قدیمی‌تر