در ماندن.

 

زنگ زده بود که دکتر صدر ـ صدرالدین ـ یک اسمی مثل این در تبریز برنامه ریخته برای هوم‌کِیر بیماران سرطانی که پزشکان و پرستاران داوطلب یک دوره‌ای می‌گذرانند و بعد ... شما تمایل دارید؟ گفتم تمایل دارم اما خودم ام‌اس دارم و از کار افتاده. ماند. گفت خدا شفایتان بدهد. گفتم خدا خیرتان بدهد. موفق باشید.

 


برچسب‌ها: نامخاطب‌ها, ام‌اس
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳  | 

قصه با اسم تو قصه‌ست**

 

 

صدایش خش‌دار و لرزان داشت از فراغ می‌خواند و من سرم را آوردم پایین‌تر و دانه‌ها تند تند از میل سمت چپ می‌ریخت روی میل راست و من عضلات صورتم را جمع کرده بودم و تلاش که فکرم از آن صدای آشنا جدا شود برود گوشه‌هایی دور تر، گُم‌تر بگردد، بچرد، گوش‌هایش تیز شد به نشانه‌ای و درمانده مانده بود در دمادم سُریدنِ دانه‌ها که قاییدیب گلنده باخدیم یئریوی ییغیشدیربلار نه أوزون، و نه یئرین وار* تختت را باز کرده بودند از هم گذاشته بودند گوشه‌ی حیاطِ دیماهی سرد استخوان‌سوز چه زود. نه خودت بودی و نه جایی برای تختت. نئچه گون ائله چیغیردیم/کی سسیم، سینم توتولدی*. سینه‌ام تنگ آمد و بغض گلوگیر شد. نفس حبس کردم که برود بچرد پروار شود. برود بگردد دنبال چیزی که نمی‌دانستم یا نمی‌خواستم بدانم که بیله بیلمیه هنوزدا اوره گیمده بیر ایتیک وار* با همان جلیقه با همان شانه‌های استخوانی با همان گردنِ باریک از درها عبوری آرام داری بی‌که نگاهم کنی بهار می‌پاشی بهار می‌کاری بهار می‌شوی گوشه‌ی چشم‌هام گرم شد لب‌هام کش آمد قوس زد رهید، او آیاقلار اوسته بیرده دؤشه نیب بیر آغلایایدیم* یک شاخه گل سرخ یک شاخه گل مریم گذاشته بودم سر خاکت که صدا را خاموش کرد و نفس از حبس رهید و ناگهان جهان خیس شد تو غرق شدی دریا با آخرین موج جزر شد. خشک شد.

 

____________________________

* خان ننه‌ی شهریار (پدر صدایش شبیه شهریار بود وقت خواندن)

** از کارهای جدید گروه دنگ‌شو

 


برچسب‌ها: پدر, گریه‌نوشت, شهریار
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ 

بسی لذت که در آفریدن است!

 

این کیف‌های خوشگل دسترنج یک هفته کار کردنِ مرتب من است تا فردا بتوانم تحویل‌شان بدهم. خیلی ذوق دارم خودم ازشان. البته از کیف‌های بزرگ دیگر نخواهم دوخت چون خیلی وقت گیر هستند و به صرفه نیست متأسفانه.

 

 

در ضمن آماده گرفتنِ سفارش می‌باشم. سعی می‌کنم قبل از عید برسانم وگرنه می‌ماند برای بعد از عید ان شا الله. اما؛ از این به بعد پول سفارش را می‌گیرم بعد سفارش ثبت می‌شود. 

با تشکر فراوان :)

 

سفارش‌تان را در وبلاگ نمدستان (+) بدهید لطفاً.

 


برچسب‌ها: نمد
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳  | 

کذّابین-1

 

«و لتعلمُنّ خطّ الشکسته (!) فإنّ ذلک ما یحبه الله و جعله باب نفسه للخطوط (!) لعلکم تکتبون.

باید خط شکسته یاد بگیرید که این همان چیزی است که خدا دوست می‌دارد و آن را باب خودش برای خط قرار داده، شاید که بنویسید.»

علی‌محمد شیرازی [باب]، بیان فارسی، ص. 210

«حمد مستجلل متجال و مستجمل متجام، و مستبهی متباه و مستعظم متعاظ و مستنور متناور و مستکبر متکاب و مستهقر متقاح و مستظهر متظاه و مستعزز متعاز و مستکمل متکام ...»!!!!

علی‌محمد شیرازی [باب]، لوح پنج شأن، ص. 52

 

از کتاب «دیدار با تاریکی/نقد و بررسی عقاید، احکام و تعالیم فرقه ضاله بهائیت/حمید فلاحتی، مهدی فاطمی‌نیا/ص.37»

 

 

 


برچسب‌ها: نقد یک دین, کتاب, واگویه
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ 

5040 تنها یک فروشگاه اینترنتی نیست پس چی هست؟

 

سایت 5040 را دیده‌اید؟ یک سایت ساده بدون طراحی خاص [در قبال سایر فروشگاههای اینترنتی]، با محصولات کم و عادی. چند تا صابون و کرم و البته چای تیما. آخرین باری که امیر برای مادرم چای سبز خرید، چای تیما بود البته از فروشگاه، کِی؟ دو سه سال قبل. چای نبود البته زهر هلاهل بود. بالکل مادر را از صرافتِ چای سبز خوردن انداخت. تقصیر امیر هم نبود ها، امیر ابداً عادت ندارد دستِ خالی برگردد اگر چای سبز همیشگی نبود، ممکن است که نه، یقیناً تیما می‌خرد که مادر دست خالی برنگردد تبریز ولی خوب ...

داشتم چه می‌گفتم؟ آها! سایت اینترنتی 5040! چه اسمی هم دارد! 30 درصد هم ارزان‌تر از محصولات «مشابه» در بازار می‌فروشد. از این گنده‌تر جایزه‌ی هفت میلیون تومان به مدت هفت سال به یک برنده‌ی خوش شانس در قرعه‌کشی ماهانه‌اش می‌دهد! که چی؟

سایتِ ساده‌ای که اجناس بنجلی می‌فروشد و تازه بیشتر محصولاتش «ناموجود» است چطور چنین جایزه‌ای را می‌تواند پرداخت کند؟ یک سایتِ فروش اینترنتی چطوری می‌تواند در تمام شبکه‌ها، هر ساعت و به مدت چند دقیقه در هر بار تبلیغاتِ تلویزیونی داشته باشد و البته نمایندگی فروش در کل ایران هم درخواست کند؟

یادتان هست تشتِ «پدیده» را؟ نمی‌دانم تشتِ این سایت کِی خواهد افتاد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*البته مهسا جانم، نیایی بگویی این هم می‌شود نُه. این نُه از آن نُه‌هاش نیست 

 


برچسب‌ها: امیر, مادر, تلویزیون
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳  | 

مطالب قدیمی‌تر