تبليغاتX
مرا آفرید آن‌که دوستم داشت
HOME Posts Mail mobie edition larger
Smaller

شاید چون عجول بودم؟ شاید چون هر چی بیشتر درد را تحمل می‌کردم، می‌شد مفصل‌های نرمی داشته باشم و حواسم نباشد که این دردهای منتج به مفاصل نرم، فقط یکی دو روز دوام دارند و بعد، مجبورم شدیدترین دردهای عضلانی عمرم را تحمل کنم. هر چه بود من از جمله‌ی «حرکات کششی را به محض احساس درد متوقف کنید» توی کتاب، چشم پوشیده بودم یا خیال نمی‌کردم اهمیتی داشته باشد. این مدت هم درد را به آن زمین خوردن نسبت می‌دادم هرچند برای قفل شدن هر دو پایم از مفصل زانو و بدخواب شدن‌های شبانه‌ام دلیلی نداشتم خصوصاً که فقط پای چپ من درگیر هست. دیروز موقعی که داشتم راه رفتن بدون عصا از روی موانع خیالی را تمرین می‌کردم خانم قاسمی به یکی از بیماران با تأکید گفت: «کشش زیاد مساوی درد و درد مساوی التهاب و اسپاسم عضلانی بیشترتون می‌شه!» بعله!

دوزاری ما افتاد! درد شدید مفصل ران و زانو را که موقع تمرینات کششی به خودم تحمیل می‌کردم، تا مثلاً نرم شوند، عاقبت به اسپاسم شدیدتری دچارم کرد که حالا دو روز است با ماساژ و پماد دپی، ظاهراً تخفیف پیدا کرده است. چون دیشب از درد بیدار نشدم و پای راستم قفل نشده بود، هر چند هنوز اسپاسم نمی‌دانم عضلات دو سر و چهار سر و فلان و بیسار رانِ محترم، ابداً اجازه‌ی راه رفتن به من نمی‌دهند.

 


برچسب‌ها: کاردرمانی, ام‌اس, درد, راه رفتن

ماجرای فیلم، هولوکاست است. قتل و عام یهودیان در بیرکناو. سه جاسوس یهودی [استفان، دیوید و ریچل] بعد از خاتمه‌ی جنگ جهانی دوم و تأسیس کشورشان (؟) اسرائیل؛ به آلمان می‌روند تا جراح معروف بیرکناو را دستگیر کرده و به اسرائیل منتقل کنند تا «محاکمه» شود. دستگیری جراح «دکتر فوگل» با موفقیت پیش می‌رود تا اینکه موقع عبور از مرز میان دو آلمان، حادثه‌ای مانع موفقیت نهایی نقشه می‌شود و لاجرم تا دریافتِ نقشه از بالا، دکتر را در مقرر مأموریت محبوس می‌کنند. 

در ابتدای فیلم، بنابر آنچه دختر ریچل و استفان، طبق گفته‌های استفان [سرگروه] و نه ریچل [قهرمان] کتابی می‌نویسد و کشته شدن فوگل را به دست مادرش که آن زمان به او باردار بوده است، روایت می‌کند؛ ما می‌بینیم که جراح کشته می‌شود ولی ریچل از این داستان خوشنود نیست. در ادامه، شاهد خودکشی دیوید [عضو دیگر گروه] موقع انتقالش به جشن رونمایی کتاب هستیم. نقطه‌ی کور کجاست؟

نقطه‌ی کور ماجرا یک دروغ بینهایت بزرگ است. دروغی که هماره، فاتحان را وامی‌دارد تاریخی بسازند و روایت‌هایی بنگارند و مدال‌ها بدهند و منصب‌ها بگمارند و از ترس‌ها، به نفع دروغ‌هاشان بهره برداری کنند.

فیلم، هرگز به تماشاگر این رخصت را نمی‌دهد که به بزرگی دروغی که توسط این گروه به دنیا گفته شده است فکر کند، او را با سخنان و اعترافاتِ دکتر فوگل و مناعت طبع دیوید و مظلومیتِ ملت یهود [ با تماشای تصاویری از جنایات جراح بیرکناو] مجاب می‌کند که این دروغ، به مصلحت بوده است. چنان‌که در انتهای فیلم، قهرمانِ ماجرا ـ ریچل ـ دِین خود را به جامعه‌ی یهودی ادا می‌کند و ننگِ دروغ را می‌زداید.


اصلاً مهم نیست وقتی دیوید به پوشاندنِ سر دکتر با کیسه پارچه‌ای اعتراض می‌کند و می‌گوید «ما که حیوان نیستیم»، در ابوغریب و گواتمالا، سربازان آمریکایی و اروپایی کیسه بر سر زندانیان می‌کنند. اصلاً اهمیت ندارد جنایاتی که یهودیانِ اسرائیل با کودکان و زنان و مردان مسلمان فلسطینی ـ و نه آلمانی‌های جانی! ـ مرتکب می‌شوند از آن چند تکه عکسی که ریچل را منقلب می‌کنند وحشتناک‌تر است. مهم این است که اعتقاد به هولوکاست، یک رویه‌ی روشنفکرانه است و البته تأمینی جانی و مالی و فعلاً که مسلمانان هدفِ جنایاتِ یهودند، چه باک؟

 

«...واما فعلا من از این منظر نمی خواهم به ماجرا نگاه کنم. نگاه من از زاویه دیگری است. ولی اجازه بدهید از این رابطه آزادی و توهین استفاده کنم و آن را با کانتکست پیوند بزنم و بپرسم آیا کسی که قائل به توهین است آن را در هر بافت و کانتکست دیگری هم به کار می برد؟ یعنی آیا آزادی خود را در همه کانتکستها استفاده می کند یا مثلا وقتی صحبت از اسلام و پیغمبر و امام است می خواهد از حق آزادی اش استفاده کند و حق بد و بیراه گفتن داشته باشد؟ من بعید می دانم که مثلا شاهین نجفی جرات کند وارد مباحثی بشود که جامعه میزبان او در آلمان مثلا توهین می داند. فرضا تولید ادبیات ضدزن یا ضدسیاهان یا ضدیهودی یا ضدهمجنسگرایان. شاهین نجفی به پشتوانه و دلگرمی گروههایی که از روش توهین برای پیشبرد مقاصد سیاسی و اجتماعی خود در ایران بهره می برند است که می تواند ترانه آی نقی بنویسد و اجرا کند. اگر این دلگرمی نبود او هرگز تصورش را هم نمی کرد یا اگر می کرد جسارت بیانی اش را نمی یافت. » (+)


/p
برچسب‌ها: فیلم, یهودیت, اسرائیل, فلسطین, واگویه

سال 80، من دانشگاه قبول شده بودم؛ جامعه‌شناسی. از طرفی سال قبلش حینِ طرح استخدام شده بودم و همزمان کلاس‌های متعددی مشغول بودم و بیمارستان هم به علت کمبود کادر و افزایش ظرفیت پذیرش بیمار، شیفت‌های پشتِ سر هم و فرسایشی به ما تحمیل می‌کرد. من اما در اوج خرسندی و آرمان‌خواهی بودم. هنوز بیست و سه ساله بودم. سرشار از انرژی. سرشار از شوق و در نهان، سرشار از بیم و تنهایی و استرس. که ام‌اس آمد.

زندگی در همان نقطه، در روز پانزدهم مهر که تشخیص قطعی ام‌اس داده شد*، متوقف شد. آرزوهایم مانند ظرفِ نشکنی، که به شدت به جایی برخورد کند، خورد و خاکشیر شده بودند. هیچ پناهی نداشتم. میز تحریر، کتابخانه‌ی بزرگتر همان روزها که رسید، من غمگین بودم و توی اتاقی که درش را بسته بودم، میان اشک و آه و حسرت، دارایی‌هایم را میان عزیزانی که می‌دانستم لایق‌ترند تقسیم می‌کردم. آخ کتاب‌هایم ... کتاب‌هایم چه؟

من چونان محکوم به مرگی محتوم، تنها روز را به شب و شب را به روز می‌پیوستم. آنچه در من هنوز باقی بود، میل به نوشتن بود. نوشتن ... از درد و رنج، با درد و رنج نوشتن تنها سرگرمی‌ام بود تا اینکه فروردین سال 82 رفتیم اصفهان. تا اینکه یک روز بارانی، رسیدیم پای آتشگاه. زمین خیس و لیز و آسمان یک‌ریز در بارش و من پیچیده در چادر. آن بالا، مردم، زن و مرد، پیر و جوان غر غرو و عصبی و مأیوس میانِ عزم رفتن و میلِ بازگشتن، سرگردان. صدا زدم خدا؟ می‌گذاری این بیماری شکستم بدهد؟ خدا دستم را گرفت و به گرمی فشرد. گفتم نجاتم بده! مگذار این عبوس زشت‌رو، مرا از پا بیاندازد، تو، ای بزرگ، ای زنده‌ی جاوید ... مگذاشت ...

نه سال گذشته است از آن روزی که مردم متمایل به پایین دست را می‌نهادم تا با پاهای رنجور و چادری که میان سنگینی باران و شیطنتِ باد، در برم می‌فشرد، بالا بروم و بالاتر و چونان آن خواب کودکی‌های دور، ایستاده روی کفِ سپید دستِ خدا، بخندم. بعد از مدت‌ها بخندم و برادرم از میانِ شکاف‌های سنگی آتشگاه، صورت مغرور، متعجب و خندانِ مرا ضبط کند.

نه سال و ماه‌کی گذشته است از آن روز و من امروز باز دستم را گذاشتم توی دستِ خدا. وقتی وارد سالن شدم، خانم ف. با دیدنم خندید و سلام کرد و گفت زمین خورده بودی؟** گفتم آره! عوضش امروز خودم تنهایی آمدم!

دروغ گفتم! من تنها نبودم. تو بودی ... تویی که هیچوقت سرت شلوغ نیست و جایی قرار دیگری نداری و منت نمی‌گذاری و سختت نیست و احساس نمی‌کنی دارند از تو سو‌ء استفاده می‌کنند، بدقول نیستی و ... بزرگی  عاشقی و مهربانی و حاضری و نعم الوکیلی ... نعم‌الحافظون ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*علایمم از صبحگاه اولین روز خرداد 80 شروع شده بودند. تشخیص را اواسط مهر قطعی کردند.

**سه‌شنبه‌ی گذشته، به خاطر درد شدید، نرفته بودم کلینیک.

 


برچسب‌ها: ام‌اس, درد, بیمارستان, جامعه‌شناسی, اصفهان, نوشتن, مرگ, خدا, کاردرمانی

1.مادر دیروز صبح زود برگشت. امروز چندین بار از خواب بیدار شدم و هی گفتم «آخ! چایی برای مادر!» بعد سرک کشیدم دیدم مادر نیست. دوباره خوابیدم و دوباره بیدار شدم که وای صبحانه‌ی مادر ...

2.این روزها که ماهی‌مان اینطور به من عادت کرده است و از زل زدن‌ها و تماشاهایش غرق لذت می‌شوم حال کسانی را که سگ و گربه نگاه می‌دارند و با لذت از آنها صحبت می‌کنند را درک می‌کنم. اینکه یک موجودِ بند انگشتی وقتی دارید بلند می‌شوید از پشتِ شیشه انگار که مراقب باشد نگاهتان می‌کند، اینکه حس می‌کنم در خانه تنها نیستم وقتی شما نیستید پیشم، دلم قرص می‌شود. زیاد لبخند می‌زنم.

3.نوشته است (+):

«و من مادری ام که هر بامداد به سهرابی آبستن می شوم و هر شامگاه

رستمی به جرم نشناختن، فرزند خویش به تیغ می سپارد.»

4.سیبستان (+) و ملکوت (+) در مورد اهانتی که شاهین نجفی خواننده‌ی رپ به حضرت هادی (ع) در ترانه‌ی جدیدش مرتکب شده است (+) نوشته‌اند. ملکوت می‌گوید:«... درباره‌ی مذهب وقتی حرف می‌زنيم، موضوعاتی که به دين افراد مربوط می‌شوند، برای خود آن‌ها – نه برای کسی که به آن باوری ندارد يا دين و مذهب هيچ نقشی در زندگی‌اش ندارد – مسأله کاملاً عاطفی و احساسی است. امام و خدا و پيامبر، مانند پدر و مادر و نزديک‌ترين اشخاص و افرادی هستند که رابطه‌ای عاطفی را برای‌شان رقم می‌زنند. مقايسه از اين ساده‌تر که اگر شما در غرب، کمترين چيزی درباره‌ی هولوکاست بگوييد يا بخواهيد کشته شدن يهوديان را در فجايع جنگ جهانی دوم،‌ دست‌کم بگيريد يا در آن تشکيک کنيد، عقوبت سختی در انتظارتان خواهد بود؟ کسانی که در اين قطعه، هيچ احساسی از آزردگی به آن‌ها دست نمی‌دهد، باید از خود بپرسند و در دل‌شان جست‌وجو کنند که اگر چيزی در زندگی‌شان باشد که نزدشان بسيار بسيار عزيز باشد – و اين چيز عزيز ممکن است از ديد بسياری، فوق‌العاده بی‌معنا يا بی‌ربط باشد – واکنش‌شان در برابر زخمی شدن، يا تحقير شدن يا دست‌کم گرفته شدن آن چیز چه خواهد بود؟ اين آزمون ساده‌ای است که به راحتی پاسخ پرسش ما را درباره‌ی کل ماجرای مزبور می‌دهد. پاسخ اين قصه را نمی‌توان با فلسفه‌ورزی‌های سرد و فارغ‌دلانه با توجه به خلقيات فردی و شخصی خودمان بدهيد. بايد دقيقاً به مخاطبانی عادی توجه داشته باشيد که از شنيدن آن حس انزجار به آن‌ها دست می‌دهد (و فراموش نکنيم که موضوع اين قطعه «قدرت سياسی» نيست؛ بلکه باور و اعتقاد دينی مردم عادی است).

لذا در اين‌که کار شاهين نجفی از سر بی‌خردی بوده است، کمترين ترديدی ندارم (و البته جانِ حتی بی‌خردان هم حرمت دارد و نمی‌توان به آن به هيچ بهانه‌ای تعرض کرد). او اگر هنرمند است و در قبال کارش و مردمی که قرار است کارش را بشنوند و اعتبار برای‌اش قايل شوند مسؤول است، بايد به سادگی متوجه خطای اوليه‌ی خود می‌شد و در پی توجيه يا فرار از مسؤوليت آن بر نمی‌آمد. از اين حيث، خودِ او در دامن زدن به اين بی‌خردی و دست‌کم بخشی از عواقب آن سهم دارد. اما اين مغالطه‌ی هولناکی است که کسی گمان کند تقبيح بی‌خردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجيه يا روا داشتن بی‌خردی گروه مقابل. بر عکس، تقبيح بی‌خردی گروه دوم هم جوازی برای بی‌خردی اولی نيست. خلط کردن اين دو، نشانه‌ی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است. ...»

5.گل‌آقا در مورد خانم «ژاله قائم مقامی» مطلبی منتشر کرده است (+). خدایی چند نفرتان این بانوی محترمه را می‌شناسید؟ من؟! هیچ!

6.وقتی در وبلاگ‌های تنی چند از بچه‌ها، مطالبی می‌خوانم در جهت زیر سوال بُردن جایگاه و طبعاً وظایفِ زن در جایگاهِ «زن بودن»، «مادر بودن»، «دختر بودن» و ... متعجب می‌شوم. تو گویی کسی بگوید درخت چرا باید سایه بگستراند بر سر کسانی که شاخه‌هایش را می‌شکنند برای روشن کردن آتش؟ یا میوه بدهد به کسانی که ابداً از شرایط کاشت و داشت و برداشت‌ش خبر ندارند! و همین‌طور بگیرید تا برسید به بارهای منفی و مثبت الکترون و پروتون!! دست بردارید از این روشنفکربازی‌ها و فیلسوف‌‌مآب نوشتن‌ها!

7.مادر یعنی گرما. هیچ حسی در زندگی‌ام اندازه‌ی گرمای تن مادرم برایم لذت بخش نبوده و نیست. حتی وقتی ظرف بستنی‌اش را می‌دهد که نتوانسته است تمام کند و قاشق‌ش را دستم که می‌گیرم آن گرمای دلنشین می‌دود زیر پوستم، توی جانم، حلول می‌کند در روحم ... گرمایی خاص. نوشتالژیک حتی!

  


برچسب‌ها: موتیفات, اسلام‌ستیزی, میرا, گل‌آقا, مادر

دردم کمتر شده است و نیازی نیست ناپروکسن بخورم. می‌توانم تحمل کنم و فقط استخوان لگن‌م درد محسوسی دارد. مفاصل و عضلاتم خیلی نسبت به قبل نرم‌تر شده‌اند ولی هنوز کلیتِ اندام‌های تهتانی‌ام ضعف دارند. بنابراین خستگی هنوز بزرگترین معضل حیاتِ بنده است!




دیشب بعد از اینکه کوکتل میوه بستنی دست‌پخت آقامون را خوردیم، نشستیم به تماشای «گاو». فیلم را بارها و بارها بالای ردیف فیلم‌های ندیده گذاشته بودم که در اسرع وقت ببینم و هربار می‌سُرید پایین و از دستم در می‌رفت. دیشب مادر را مهمان دهه‌های پیشین کردیم و خودمان زار زدیم. عجب فیلمی است این «گاو» و عجب نویسنده‌ای بوده است ساعدی و عجیب که محمود دولت‌آبادی را دیدیم در کسوتِ هنرپیشگی!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*طولانی‌ترین عکس دنیا به روایت سعید کیایی (+). راستی اگر بخواهید با یکی از آدم‌های توی این عکس حرف بزنید انتخابتان کدام است؟

اگر دوست داشتید در وبلاگتان بنویسید. 

 


برچسب‌ها: درد, ناپروکسن, فیلم, محمود دولت‌آبادی, امیر, مادر, سعید کیایی, بازی
 
template designer:Saeed Alipoor

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ

http://weblog-theme.persiangig.com/havaars/style1.css