متولدم!

 

 روز تولدم را خیلی دوست دارم. من آدم عددـ‌بازی هستم. بازی با اعداد و جمع بستن‌شان تا برسانم‌شان به ساده‌ترین عدد. اعداد فرد، اعداد زوج. خصوصاً عدد سه و مضاربش. این اعداد برایم لذت‌بخش هستند. مثلاً اعداد تاریخ تولد مرا با هم جمع بزنید می‌شود نه. 9 عدد کامل است. اعداد 1393/11/09 را هم جمع ببندی می‌شود 9. دلم قنج می‌رود. تمام قندهای میندوآب در دلم آب می‌شود. لپ‌هام گُل می‌اندازد.

من متولد روز نهم بهمن ماه سال اسب هستم. در یک شب حکومت‌ نظامی میان کلی داستان متولد شدم. داستانی که تا مدت‌ها شیرین‌ترین قصه‌ای بود که مادر تعریف می‌کرد و پدر سر به سرم می‌گذاشت. من را لیلان خانم به دنیا آورد. لیلان خانم چند ماه پیش درگذشت. لیلان خانم را از بچه‌گی همان شکلی دیدم که آخرین باری که دیدم. پیرزن مهربان کوچولویی که ...

روز تولدم برای من روز خاصی است. خیلی دوستش دارم. انگار هویتِ من باشد. ماهیت من. ممنونم از همه کسانی‌که یادشان هست روزی را که خیلی دوستش دارم. دوستشان دارم. خیلی دوست‌تان دارم.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* این دختر (+) هم امروز به دنیا آمد :)

 


برچسب‌ها: تولد
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  پنجشنبه نهم بهمن 1393  | 

ما تو مریخ میخ نداریم*

 

یعنی من از دوشنبه ننوشتم؟ ننوشتم که بوی  بهمن چیست؟ که بهمن بوی حکومت‌نظامی می‌دهد، بوی لیلان خانم؟ ننوشتم که رفتم «بن فولاد»(+) را دیدم؟ که خجالت زده جلوی درشان ایستادیم بیاید طفلکم مثل بند انگشتی میان در و لنگ‌های دراز پدرش بماند با خیار پوست‌کنده‌ای در دستش و زل بزند به امیر و من و لبخند مرطوبی بنشیند روی لب‌های نرم و تازه و کودکش [این تصویر تا عمر دارم کفایتم می‌کند.] که آمد نشست درست کنار دستم روی جاکفشی‌شان و سرش را مثل تازه دامادها تا نافش انداخت پایین و نه حرف زد نه نگاهم کرد تـــــــــــا وقت خداحافظی که با آن عجله‌ای که امیر مرا کشید توی آسانسور و هی به مادرش گفتنم که صدایش مزاحمم نیست که راحتِ جانم است، نشد خوب ببینمش. ننوشتم که از آن شب دیگر صدایش را نشنیده‌ام؟

نشنیده‌ام و دلتنگم.

چند شب پیش خواب دیدم. خواب دیدم موجوداتی هستند که تکه‌های ریز بدن را جمع می‌کنند و ریز ریز می‌چینند کنار هم و دوباره زنده‌شان می‌کنند و می‌گویند این 3G است. بیدار هم که شدم نیمه شب حتی تیتر مطلب را هم انتخاب کرده بودم. خواب را واضح همان نیمه شب نوشتم و درفت شد پشت ذهنم. عجب خوابی. نه به «Toynbee tiles» فکر کرده بودم و نه به تکنولوژی 3G، این خواب چی بود که دیدم. بعد چرا یادم رفت بنویسم؟ چرا یادم رفت از ویل‌دورانت بنویسم و بخش یهود و بی‌انصافی‌شان در مورد سلیمان نبی و تکه‌ای را که انتخاب کرده بودم از دعای ارمیای نبی. و اصلاً شما می‌دانستید «نبی» یک کلمه‌ی عبری است؟

و چطور که ویل‌دورانت با لذت از اسرائیل می‌نویسد؟

و ننوشتم که دوباره شب‌ها قبل از خواب کتاب می‌خوانیم و تکه‌هایی را برای هم واگویه می‌کنیم؟ و ننوشتم که بعد از سه سال دارم کتاب «زنده‌باد فساد» را ادامه می‌دهم؟ که هوس کرده‌ام کتابی که قصد داشتم ترجمه کنم و درد پاهایم متوقفش کرد را دوباره دست بگیرم؟ که فیلم «کشتی روسی» ساخاروف عالی، مبهوت کننده و شگفت‌انگیز بود/است؟ که فیلم «امروز» میرکریمی فیلم فوق‌العاده خوبی است البته به شرطی که دو بار تماشایش کنی و «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» مزخرف است و اینکه ...

چرا ننوشته‌ام؟

چرا ننوشته‌ام که پاهایم مثل مهر 91 که تا کمی فیزیوتراپی خوب بود، سر کشیدند و بدتر شدند، دارند سرکشی می‌کنند و من سخت می‌ترسم و اسپاسمم آنقدر شدید است که پرتم می‌کنند عقب؟ که باعث شده‌اند تحویل سفارش‌هایم عقب بی‌افتد؟ که نمی‌دانم برگشتن حس به پای سمتِ راستم را به فال نیک بگیرم یا نه؟ [سمت راستم قدرتش خوب است و سمت چپم حسش!] که من غصه‌ها دارم. برای امیر عزیز غصه‌ها دارم. غصه‌هایی که نمی‌نویسم. نمی‌گویم و فقط گریه می‌کنم. گریه‌های یواشکی. بی‌صدا.

ننوشته‌ام چقدر قیمت‌گذاری روی کارها برایم مشکل است. که وقتی مریم شروع کرد برای فروش کارهای نمدی‌اش چون خودم تفننی دوخته بودم مرتب به کم بودن قیمت‌هایش اعتراض می‌کردم و حالا خودم دست و دلم می‌لرزد که مبادا زیاد بنویسم. زیاد بگویم. زنگ می‌زنم هی به مریم که چه کنم؟ و مریم هم می‌گوید و من باز دست و دلم می‌لرزد. پدر خدابیامرزم همیشه می‌گفت زن‌ها اهل بهشتند چون داد و ستد نمی‌کنند که درگیر حرام بشوند و حالا من وارد داد و ستد شده‌ام و کارم هم سخت شده است. البته که کارم زارتر از اینها بود و هر روز بیشتر متوجه اشتباهاتم در حق برخی می‌شوم اما گاهی عذرخواهی کردن کار  را بدتر می‌کند. حلال که نمی‌کنند هیچ، رفتارشان بدتر می‌شود. چه کنم؟ هان؟

امیر می‌گوید چایی سرد نشود! یعنی بیا ول کن نوشتن را. بروم. بروم کنار «فرشته‌ی مذکر زمینی‌ام»! آخ! چند سال از سر هم کردنِ این اصطلاح پُرتمطراق گذشته است که حالا تعبیر شود؟

یادم باشد یک پستی بنویسم در موردش. یادم باشد وقتی حواسش نیست بنویسم.

زهرا (+) زنگ زد الآن. نگران‌تان کردم؟ ببخشیدم. حالم خوش ... نمی‌نویسم. خوشم به بودگی. به نفس‌هایی که هنوز می‌کِشم. الحمدالله. الحمدالله. الحمدالله. به بودن‌تان.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تکه‌ای از ترانه‌ی دست‌پخت مارتین شمعون‌پور

 


برچسب‌ها: ویل‌دورانت, کتاب, فیلم, نوشتن, امیر
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  شنبه چهارم بهمن 1393  | 

چون خدا خواهد که پرد‌ه‌ی کس دَرَد ميل‌ش اندر طعنـــــــه‌ی پاکـــان برد*

 

گریه می‌کنم. گاه گریه‌ی استیصال و حسرت و گاه گریه‌ی شوق. از همان‌هایی که گلو را می‌فشارد و قلب را می‌ترکاند. یادم هست سال 84 که کاریکاتور کذایی کشیده شد، یکی که خیلی هم مؤمن و تحصیل‌کرده هم هست برایم نوشت که خدا از ناموس محمد محافظت می‌کند به ما چه! بعد از چندی حرم امام هادی را به توپ بستند و در وبلاگش نوشت چنان خشمگین دست‌هایم را مشت کردم که ناخنم در گوشت دستم فرو رفت و ... برایش نوشتم خدا از ناموس امامش محافظت می‌کند چرا خشمگین شدی؟

این خاطره همواره درد می‌کند در فکرم و در روحم. یکبار هم نوشته بودم که ما حسابی از خجالت حضرت محمد در آمده‌ایم. ما یعنی سنی‌ها و شیعه. پدرِ امت را ول کرده‌ایم و سر اولاد و اصحاب افتاده‌ایم به جانِ هم. البته انداخته‌اند به جانِ هم و تا به این موضوع اشاره می‌کنی داد عده‌ای بلند می‌شود که شما توهم توطئه دارید! دیگر وقتی صادق زیباکلام عرض می‌دارد آمریکا هرگز در جنگ ایران و عراق دخالتی نداشته، چه می‌توان گفت که انگلیس ـ استعمار ـ بود که انداخت‌مان به جانِ هم. روشنفکرانِ بی‌سوادِ تنبلی که منابع‌شان شَل می‌زند می‌گویند مسلمانان و چپ کومونیسم چرا ترور چند ژورنالیست فرانسوی را محکوم نمی‌کنند و دنبال اثبات این هستند که القاعده نطفه‌اش در رحم همین غربِ «برادری، برابری، آزادی» بسته و در آغوش همان‌ها بزرگ شده است و دست‌آموز خودشان است و اگر می‌لیسد و اگر گاز می‌گیرد به فرمانِ صاحبش است؟ چرا اینقدر نژادپرستیم ما؟ آنقدر شیفته‌ایم که قتل‌عام مردم مسلمانِ عقب نگه‌داشته شده‌ی خاورمیانه و آفریقا را چشم می‌پوشیم که تقصیر خودشان است چرا آرام نمی‌گیرند و در برابر غصب و ظلم سرکشی می‌کنند و ترور کاملاً مشکوکِ چند روزنامه‌نگار فرانسوی که «آرام نمی‌گیرند» و عواطفِ یک میلیارد مسلمان را قلقلک می‌دهند روح بلند هفتاد پشت و پله‌مان را می‌سوزاند؟

 

 

من غرب را هرگز باور نمی‌کنم را بلند فریاد می‌زنم. این غرب برای رسیدن به اهدافش حوصله و جسارت دارد. حاضر است هزاران نفر از مردم‌ش را قربانی کند. برایش مهم نیست برج‌های دو قلویش را بترکاند. کک‌ش نمی‌گزد سالها کرور کرور پول خرج شود. صبور است و دست و دلباز. از رو شدن و لو رفتن هم ابایی ندارد. چون آنقدر روشنفکر احمق پرورش داده است تا فرارش دهند. از ذهن‌ها و وجدان‌ها و افکار فرارش دهند. آنقدر آدمِ بی‌سواد احمقِ روشنفکرنمای خودفروش و فکرفروش و دین‌فروش و ایمان‌فروش و خدافروش و وطن‌فروش دارند که برای چند مدتی بولد شدن‌ میان توده، بیانیه امضا کنند و کمپین بزنند و پشت تریبون بروند که «وظیفه انسانی ماست که ترور شارلی ابدو را محکوم کنیم!» اما نوبت به اسوه‌ی شرف و انسانیت که می‌رسد خفه‌خون می‌گیرند و برای اینکه انگ عقب‌مانده و مذهبی نخورند وظیفه‌ی انسانی‌شان را می‌گذارند ماتحت‌شان. بله! بی‌ادب هم می‌شوم گاهی.

من نمی‌ترسم انگِ متعصبِ مذهبیِ کهنه‌مغزی بخورم. کِیف می‌کنم اساسی. خورده‌ام در تمام این یازده سال و اندی نوشتنم. در هر گوشه و کنار این دنیای مجازی که فکرش را بکنید. من قوچعلی‌ها را بلدم. قوچعلی‌ها همیشه جایی را آتش می‌زنند. بالواقع یا بالمجاز. دستِ دکتر شریعتی را فقط و فقط بابتِ همین نوشته‌اش باید بوسید. آدمی را از شر خواندنِ نظریه‌ها و فرضیاتِ دست و پا گیر رها می‌کند. از شر گزافه‌گویی و گزاف‌اندیشی و اتلافِ اوقاتِ شریف. گیرم که متهم شوی به توهم توطئه. کاش جمله‌گی متوهم بودیم به توطئه. توطئه‌ی اسرائیل: « یَا حَسْرَةً عَلَی‌الْعِبَادِ مَا یَأتيهِمْ مِنْ رّسولٍ اِلّا کانوُا بهِ یَسْتَهزءوُنَ (یس:۳۰)

 

 

 __________________________________

* مثنوی معنوی


برچسب‌ها: اسلام‌ستیزی, محمدستیزی, اسرائیل, قرآن, مولوی
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  دوشنبه بیست و نهم دی 1393  | 

دست در حلقه‌ی آن زلف دو تا نتوان کرد ..

 

دیروز عصر داشتم برای مادر تعریف می‌کردم خوابم را، رسیدم به اینکه «اونجوری که می‌نشستی یک پات را صاف می‌گذاشتی و یکی را جمع می‌کردی و من سرم را می‌گذاشتم روی پای جمع شده‌ات و می‌خوابیدم، اونجوری نشسته بودی و من سرم را گذاشتم روی پایت ...» درست به همین سه نقطه که رسیدم قلبم مچاله شد و بغضم گرفت. دیگر نگفتم داشتی موهایم را نوازش می‌کردی. نگفتم و داشت که می‌گفت خیر است ان‌شالله من فکر می‌کردم عید که بروم سرم را سیر بگذارم روی پایش ... دلم یکهو برایش تنگ شد ... دلم یکهو طاقتِ کودکی شد که از بغل مادرش قد شانه‌ای دور است.

از خواب بیدار شدنِ صبح‌های روز تعطیل که نور آفتاب تا تهِ اتاق کشیده می‌شد و شاخه‌های تُرد تاک و شمای پدر و پسرها توی حیاط و مادر که چیزی به دست وارد اتاق می‌شد و نگاهی می‌کرد به‌م که پاشو دختر مثل یک عکس، عکسی تا همین قدر روشن و تا همین‌قدر مبهم در ذهنم، جاودان شده است. هیچ عکسی از بعدش ندارم. کودکی‌ام انگار که در منطقه‌ای دور  افتاده باشم، جز چند عکس سیاه و سفید مبهم چیزی ندارد. از بس که در خیال می‌زیستم، زادبومم هم همان بود و تا دل‌تان بخواهد عکس و فیلم و یادگاری دارم ازش. اما آنچه پیرامونم می‌گذشت، مانند کسی که به ضعف بینایی‌اش خو کرده است تار و بی‌خط و حجم واقعی بود، می‌دیدم و نمی‌دیدم و به خاطر نمی‌سپردم. و ترسناک‌تر اینکه آدم‌هایش اکثراً سر ندارند.

مادربزرگم را که به خاطر می‌آورم، از شانه به بالایش را محو گفتگو با مادر و مبهم به خاطر دارم. پدر و برادران و خواهرانم را خصوصاً تا جایی که به کودکی‌ام مربوط می‌شود همین شکلی یادم است. ولی مادر در تمام خاطراتم، سر و صورت و موی حنایی‌اش پیداست. لبها و چانه و چشم‌هایش. خشمگین یا مهربان، حذفی صورت نگرفته است. کنار مادر گویی همیشه نزدیک‌بین بوده‌ام.

صبح امیر چایی آماده کرد. دلم خواست و یاد تمام صبح‌هایی افتادم که قبل از رفتن به سر کار، با یک فنجان چای تازه‌دم و تکه‌ای کیک، به صبح من طراوت می‌بخشید. می‌نشست روی تختْ روبروی سایه‌ی من روی دیوار و من «شهزاده‌ی رویای من» گوش می‌دادم و او در سکوت ذکر تسبیح تربتِ کربلایش، نگران گام‌های بیرون از خانه‌ی من بود. لرزان. «مبادا دخترم زمین بخورد خدایا.»

دیروز می‌گفت سر نماز یادت می‌افتم و صدایش زیر شد که گریه کند نکرد. گفت چه می‌شود کرد دخترم. بعد یواشکی‌طورِ خودش پرسید هیچ می‌توانی قدم برداری؟ و من به این فکر می‌کردم که من هیچْ وقتِ نماز یادِ او می‌افتم؟

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* همیشه ارتباطم با مادر را قیاس می‌کنم با ارتباطم با خدا. همین‌ اندازه عجیب و مقطع باید باشد انگار ...

** این هم وسوسه‌ی جدید نمدی من :) (+)

 

 


برچسب‌ها: مادر, پدر, خواب, امیر, گریه‌نوشت
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393  | 

از نشان‌ها

 

«آینه را با دست چپم بیشتر از نیم ساعت بالا نگه‌داشتم!» بله! یاد گرفته‌ام حتی اگر این روزها اسپاسم پاهام بی هیچ دلیل منطقی زیاد شده است و اذیت می‌شوم ولی حواسم باشد به این نشانه‌های کوچولو کوچولو! البته روزی که ان شا الله بتوانم کش مو را خودم ببندم مطمئناً از روزهای بزرگ زندگی‌ام خواهد بود.

 


برچسب‌ها: ام, اس, فیزیوتراپی
+ نویسنده:  سوسن جعفری  |  سه شنبه بیست و سوم دی 1393  | 

مطالب قدیمی‌تر